شمارهی پنجم/صفحه چهار
معجر شعر روشن باید ...
در این شماره با سهراب سپهری همصدا شویم:
*صدای آب میآید، مگر در نهر تنهایی چه میشویند؟
لباس لحظهها پاک است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف، نخهای تماشا، چکههای وقت.
طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.
چه میخواهیم؟
بخار فصل گرد واژههای ماست.
دهان گلخانهی فکر است.
سفرهایی تورا در کوچههاشان خواب میبینند.
تورا در قریههای دور مرغانی به هم تبریک میگویند.
چرا مردم نمیدانند
که لادن اتفاقی نیست ،
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز
برق آبهای شط دیروز است؟
چرا مردم نمیدانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟
*صبح
شوری ابعاد عید
ذایقه را سایه کرد
عکس من افتاد در مساحت تقویم
در خم آن کودکانههای مورب
روی سرازیری فراغت یک عید
داد زدم:
به، چه هوایی!
در ریههایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود
آن روز
آب، چه تر بود!
باد به شکل لجاجت متواری بود
من همهی مشقهای هندسیام را
روی زمین چیده بودم
آن روز چند مثلث در آب
غرق شدند
من
گیج شدم
جستزدم روی کوه نقشه جغرافی
آی، هلیکوپتر نجات!
طرح دهان در عبور باد به هم ریخت
ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!
سایهی لیوان آب را
تا عطش این صداقت متلاشی
راهنمایی کن
*مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود اینهمه نیلوفر وارونهی چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغِ ترِ چشم حشرات
و طلوعِ سرِ غوک از افق درکِ حیات
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری میرسد از روزن منظومهی برف
تشنهی زمزمهام
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
من که در لختترین موسم بی چهچه سال
تشنهی زمزمهام؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشهی مرغی بکشم
سخنی از سردبیر گرامی ماهنامهی تنور خانم دکتر اسماء دگلی:
اگر جایی قلم من به دلتان نشست به سهراب سپهری و سیمین دانشور درود بفرستید.
🐯به کوشش مرد جان

