شمارهی ششم/صفحه نه
معجر شعر روشن باید ...
در این شماره با سیمین دانشور همصدا شویم:
من زنم …
با دست هایی که دیگر دل خوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو
میدانی ؟
درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند
دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است
به خواهر و مادرت که می رسی قیصر می شوی
دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا می شوی
تمام حرف هایت عوض می شود
دردم می آید نمی فهمی
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی ست
حیف که ناموس برای تو…
حیف که فاحشه مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است
من محتاج درک شدن نیستم
دردم می آید خر فرض شوم
دردم می آید آن قدر خوب سر وجدانت کلاه می گذاری
و هر بار که آزادیم را محدود می کنی
می گویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است
نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود
میدانی؟
دلم از مادر هایمان می گیرد
بدبخت هایی بودند که حتی می ترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمی کردند نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
نه خیانت هم شهامت می خواست
نسل تو از مادرهایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد
مادرم از خدا می ترسد
از لقمهی حرام می ترسد
ازهمه چیز می ترسد
تو هم که خوب می دانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است
دردم می آید این را هم بخوانی می گویی اغراق است
ببینم فردا که دختر مردم در بیرون به جرم موی بازش کتک می خورد
باز هم همین را می گویی
ببینم آنجا هم اندازهی درون خانه غیرت داری ؟
دردم می آید که به قول شما تمام زنهای اطرافتان خرابند
و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند
دردم می آید از این همه بی کسی دردم می آید
🐯به کوشش مرد جان

