شمارهی دوم/صفحه شانزده
گفتگوی علمی_تخیلی داشته باشیم...
در این شماره با استفاده از شبیه ساز، گفتگویی با مرد پیشین فرانسه و اروپا آقای امانوئل ماکرون خواهیم داشت.
_حالت چطوره امانوئل عزیز؟
_اویی...خوبم. شما خوبید؟
_زیر سایهی جنتلمنی شما هستیم.
_خیلی خوب است.
_ما هنوز یک مشکل بزرگ داريم امانوئل
_چی؟
_تو هی گیر میدهی. مدتی هم نمایندهی فشردن دکمهی گیر اروپا روی ایرانیان بودی.
_بدیاش چیست؟ اویی...
_مرگ بر فرانسه در دهان ايرانيان نمیچرخد. اصلاً برایمان ثقل است!
_چرا؟ فرانسه چی از یو اس آ کمتر دارد؟
_فرانسه سوسول است. بوی عشق و کافه و چشمک از راه دور میدهد. خمینی را در خود جای داد و پرورد و با سلام و صلوات راهی ایران کرد و ... این در حالی ست که یو اس آ خال درشت غرب وحشی ست. از خودمان دودره بازتر است. میبینی اصلاً نمیشود!
_ماجرای خمینی طی همکاری با حاکمیت وقت ایران صورت گرفت. آن یکی مورد هم که گفتی ما با لطافت کار میکنیم اما علاقمندیم طرف مقابل پرصدا باشد.
_نه اینطوری نمیشود. ۲۲بهمن امسال فاطی ها خندیشان گرفت.
_اویی... پیشنهاد شما چیست؟ مکانيسم ماشه خوب است؟ یا چندتا پایگاه رسانهای اضافه کنیم؟
_مکانیسم ماشه مربوط به نهاد ما نیست. رسانه هم که گفتی گلشيفته برای هفت پشتمان کافی بود ممدها و علیها هنوز میخندند.
_هنوز در آن زمانی؟ تقریباً دو دهه عقبی. از خیلیهای دیگر رو نمایی شد. خیلی اتفاقها افتاد.
_میدانم شفته کاور بود. حتی مامور هم نبود. اما میخواهم از همان دو دهه قبل همه چیز را از نو ببینم.
_چه نیازی ست؟
_ به نهاد ما گزارش شده مسیر عبور و مرور زمینی چندباری لو رفته است.
_اویی...
_راستی! دُمت کو؟
_پیش بریژیت است.
_نگو که او کنده!
_نه او رفت برایم پسش گرفت.
_ آفرین به بریژیت.
_آره اما خودش هم در این مسير سوخت داد.
(چند قطره اشک میریزد و دستمالی تمیز با گلدوزی حرف بی و ای از جیبش بیرون میآورد و گونههایش را تمیز میکند)
_دیدی؟ نمیشود مرگ بر فرانسه گفت. اصلاً مرگ بر اروپا جایز نیست.
_ چه کنم با همهی این احوال احساساتیم من هم انسانم.
_تو خیلی خیلی احساساتی هستی امانوئل!
_یک شب بیا لاکپشت نینجا نشانت بدهم.
_چرا آن روز روی سوپ پیازت پنیر نبود؟
_بدون پنیر هم میشود اما در اصل با پنیر فراوان است.
_غذا و رنگ و حیوان مورد علاقهات؟
_ همان سوپ پیاز خوب است. بژ و خروس.
_ چه چیز خاورمیانه جذبت میکند؟
_هیچ چیز.
_حتی گذشتهی هزارهها پیش ایران؟
_ اویی...
_جذبهی یک شیئ باستانی ایرانی هوش از سر میپراند.
_(سکوت میکند و بغضش را فرو میخورد)
_زن زندگی آزادی دیگر چه بود؟
_ هیچی بابا! انقلاب ما تازه به دوران رسیدههای بی بته بود که فکر میکردیم چه شدهایم! یک نفر دیگر هم به ما گفت اجماع جرجیسان.
_ بله متوجه شدیم تیم شده بودید ولی سیفونتان عمیقاً و در سطحی جهانی کشیده شد.
_ اویی... بله
_ پس دمت را همان شاهزادهها و خان زاده های قدیمی ایران کنده اند.
_ اویی... بله
_ خودت هم قبول داری که رفتارتان در عصر کنونی که حتی مذاهب نمیتوانند حکمرانی کنند توحش و بربریت بود؟ تا چه اندازه پرحقد و نیازمند بودید و بالاخره آن را جار کشیدید. ما را نخنداند بلکه متأسف کرد.
_ اویی... بله
_ پس قول میدهید دیگر شیطنت نمیکنید. آنها برای اراذل و اوباشی مانند شما وقت و حوصله ندارند.
_ اویی...بله. حالا چرا عصبانی میشوی! بدهم فشارت بدهند؟
_امانوئل جان یک خواهش از تو داریم.
_بفرمایید
_لطفاً به مسگر نزن گردن شوشتری.
_ببخشید باید بروم.
(خیلی چابک برمیخیزد و میرود.)
🐭 به کوشش پندون

