شمارهی ششم/صفحه هجده
داستان دنبالهدار ...
ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت ششم:
کتابخواندن خیلی بیشتر از آنچه فکرش را میکردم شیرین است. هوادار پر و پا قرص رمانهای روسی شدهام. فرانسویها و ایرانیها هم خوبند و دنیایم را دگرگون میکنند. فکرش را نمیکردم روزی کتابهای روانشناسی و انگیزشی بخوانم و حوصلهام سر نرود! تا پیش از این کتاب یک شئی زینتی و ارزشمند برای من بود و حالا به یک کتابخوار تبدیل شدهام که غذایش را با لذت نوش جان میکند.
با دستمزدی که از بهمنیار دریافت کردم برای خودم آیفون خریدهام و میخواهم حرفهای فعالیت کنم و بلاگر شوم. دیده شدن را دوست دارم و سرم پر از ایدههای ناب بازاریابی، فروش و تولید محتوا در سوشال مدیا ست.
این وسط برای خودم یک دست کت و شلوار عالی دوختهام. حتی رویش آینهکاری و نگین دوزی کردهام. شیک و خاص است. بابا که دید خیلی خوشش آمد اما زود رویش را برگرداند و از اتاقم خارج شد. مامان هم مثل همیشه کمی تعریف کرد و کمی ایراد گرفت و رفت. سرسنگینند. من هم پاپیچشان نمیشوم.
یک گلدان ریحان هم لب پنجره گذاشتهام و دو هفتهی دیگر برگهای تازهاش را میچینم. عصرها بوی جوانههای ریحان لای کاغذ کاهی کتابهایم میپیچند و من لبریز میشوم. لبریز خود ارزشمند گمشدهام!
پنج ماه از ترک ویلای بهمنیار و تمام آن زرق و برق دور و دراز گذشته است. نه کسی سراغ من را گرفته و نه من سراغ کسی را. در خود مچاله و راضیام. از دور که مینگرم میبینم تجربهی بدی نبود. رشد کردهام. مثل پریدن از روی یک گودال عمیق است، مثل شنا در دریای پرتلاطم، مثل نشکستن است.
میخواهم اعترافی بکنم. اگر به پنج ماه قبل بازگردم ماکان را با لگدی محکم میرانم طوریکه جلوی جمع خجل شود. در ازای بوسهاش سیلی محکمی به صورت ورم کردهاش میکوبم و بهمنیار را عاشقانه مستفیذ میکنم. فراتر از این! اگر مهروی اکنون به گذشته بازگردد اجازه نمیدهد فرداد به بدنش دست بزند چه برسد که لهش کند. چزاندن گلرخ هم حتماً در برنامهام بود طوریکه نتواند جیک بزند. اعتراف میکنم خیلی بچگی کردم اما ناراحت یا ناراضی نیستم. آن هم برههای از زندگی من بود که با تمام فراز و نشیبهایش گذشت. از زندگیام راضیام حتی اگر از این بدتر میشد هم راضی بودم. زندگی خودم است و دلم اینطوری خواسته و میخواهد.
اینروزها قسمتی از وقتم در آشپزخانه میگذرد. شام با من است و هرباره هزاران ترفند خوشگل و خوشمزه اجرا میکنم. مامان و بابا مجذوب میشوند و به هر سهتایمان خیلی میچسبد.
_ ما میخواستیم شوهرت بدیم آشپز خودمون شدی بابا؟
_ چه آشپزی هم شده! میدونی بری رستوران با این تزئینات و این طعم خوب چقدر گرون درمیاد؟
_ یعنی من هر شب یه غذای اعیونی چند میلیونی بعنوان شام میخورم؟
_ نوش جونتون. همین که خوشتون میاد برای من خیلی کافیه.
اما از پریشب اوضاع عوض شده و دمغیم. کارت دعوت عروسی امیران با احترام و صمیمیت ویژه به دستمان رسیده و ما را شوک داده است. عروس و داماد خودشان آوردند و پیشکش کردند. مامان هم تکهای پارچه کادو کرد و به آن دو هدیه داد. یک ساعتی ماندند و همینکه تعارف کردیم شام بمانند قبول کردند اما بابا محترمانه عذرشان را خواست.
امیران و نامزدش "پرلین" طوری به هم نزدیک بودند و یکدیگر را دوست داشتند که فکر میکردی میهمانی بعد از ماه عسلشان است نه دعوتی عقدکنانشان! همین مامان و بابا را رنجاند. برایشان عجیب بود کسی از کودکی دلباختهی دخترخاله اش باشد و با یک جواب نه برود و با نامزدش بازگردد.
مامان نخ ماجرا را ول نکرد و به خاله شفیعه زنگ زد و از چند و چون آشناییشان پرسید. معلوم شد سالیان سال همکلاسی و دوست و همکار بودهاند و حالا این عشق آتشین و پخته به ثمر نشسته است. خاله هم کم نمیآورد و چنان با آب و تاب تعریف میکرد که اگر محافل فوق لوکس مُد به همراهی عشق پر تب و تاب بهمنیار را تجربه نکرده بودم در نظرم تکهای غیرقابل دسترس میآمدند و دلم خیلی میشکست.
آن شب از جواب ردم به پسرخاله پشیمان نشدم چون امیران من را به یاد ماکان میانداخت و بر حس دلزدگیم میافزود. پرلین هم با وجود آراستگی چنگی به دل نمیزد. همینکه دیدمش دلم برای گلرخ تنگ شد! کمی که با هم حرف زدیم پیشنهاد داد درسم را ادامه دهم و حالاحالاها به کار فکر نکنم. اما وقتی گفتم در ایران مدلینگ زیرزمینی و سوپر فول کار کردهام و چند تا از عکسهایم را نشانش دادم، با چشمانی گشاد تشویقم کرد و کمی لبش را گزید. امیران هم عکسها را بدون اجازه تماشا کرد و نگاهش میخ و نمناک شد.
_ خیلی عالیه مهرو! چطور مامان و بابا اجازه دادن؟
_ اجازه ندادن. بدون اجازه و یواشکی کار کردم. هنوز هم نمیدونن.
_ ای شیطون. منو بگو که تو رو چه دختر آرومی تصور کرده بودم.
_ خب تو هم سن و سال من نبودی که منو بشناسی.
جوابم پسرخاله را خشکاند. مثل اینکه تا قبل از این فکر نکرده بود هم نسل من نیست و یکباره سنوات عمرش به او یادآوری شد!
آن شب من مطمئن شدم جواب ردم درست بوده و امیران به درد من نمیخورد. خوبی این ماجرا این بود که به مامان و بابا هم ثابت شد. دنیای من با امیران و پرلین خیلی فرق داشت. دنیای من جسورتر و جوانتر و پرشورتر بود و کلی راه نرفته داشت که باید تجربهیشان میکردم.
آن دو هم که با نشاطی زیر پوستی آمده بودند، گرفته و سرخورده بازگشتند طوریکه امیران موبایلش را جا گذاشت. موبایل امیران دو روز در خانهی ما ماند و تا مامان به خاله زنگ نزد و نگفت بیایند و بردارند کسی سراغی از آن نگرفت. امیران گفت چون گوشی پرلین برایشان کافی بوده فراموشکاریش را حس نکرده است و پرلین هم گفت خیلی خوب میشد اگر مهرو یک نوک پا میآمد و گوشی را میآورد چون من هم دوباره میدیدمش. آن شب هم چشم از من نمیگرفت. دلش میخواست با من عیاقتر شود و هر مکالمهی کوتاهی را کش میداد. اما من حوصلهاش را نداشتم و اگر تازه عروس نبود از اتاقم بیرون هم نمیآمدم. حتی وقتی میوه پوست کند که با هم بخوریم همراهیش نکردم و به بهانهی صحبت با دوستم به اتاقم پناه بردم.
همینکه رفتند مامان پرسید:
_ چی بهشون نشون دادی که پکر شدن؟
_ هیچی مامان. فکر کرده بودن من هنوز دختربچهی بی دست و پای بیست سال پیشم.
_ هر کاری میکنی فقط مواظب خودت خیلی باش.
_ چشم مامان.
آن شب هم مطابق عادتم قبل از خواب موهایم را شانه کشیدم و چند قطره روغن بنفشه روی فرق سرم مالیدم. با این کار سرشار از حس خوب میشوم و مانند پر در آسمان خیال به پرواز در میآیم.
آن شب تنها بدیاش این بود که دلشوره رهایم نمیکرد و آرام نمیشدم. اگر مامان میفهمید فوراً میگفت چشم خوردهام اما من ته قلبم منتظر یک اتفاق عجیب بودم.
پلتفرمهایم را چک کردم تا حالم عوض شود که شد! گلرخ تعدادی عکس از عاشقانههای خودش و فرداد را پست کرده بود و من را هم تگ کرده بود. تعجب نکردم. بقول بهمنیار او خروس جنگی ست و هر کاری به سرش بزند انجام میدهد. اما قلبم فشرده شد وقتی بهمنیار را چون دوستی صمیمی بینشان دیدم. بهمنیار و نامزدش "حریر"!
عکسها زیبا و شاد بودند و فضا لاکچری و دلکش بود. حسودیم شد. به دقيقه نکشیده اشک هم به چشمانم نشست. باورم نمیشد مهروی قوی اینروزها اینطوری بشکند. خودم را سرزنش کردم و بعد دلداری دادم. تمام سعیم این بود آرام شوم که بینتیجه نبود . لایک کردم و برای هر چهار نفر آرزوی خوشبختی به همراه چندتا ایموجی قلب و گل فرستادم.
نفهمیدم چطور شد اما با گریه خوابیدم. دلم میخواست به گذشته بازگردم. به بیست سال پیش، به وقتی دختربچهی بیدست و پای مامان و بابا بودم اما راه بازگشتی نبود. زندگی داشت سرسختتر از توان من پیش میرفت و این من را میترساند.
چند روز بعد گلرخ در جوابم نوشت: جدی؟! من هم که در آن لحظه در حال بخور دادن به صورتم بودم و حوصلهی او و سوسههایش را نداشتم، بلاکش کردم. خندهام گرفته بود! معلوم نبود دنبال چه بود. چند باری خواستم مسیج بدهم و حسابی حالش را بگیرم اما پشیمان شدم و با خودم فکر کردم رهایش کنم تا بسوزد.
آن روز دو تئاتر موزیکال دانلود کردم و با یک ظرف تخمه تماشا کردم. آن روز تصميم گرفتم دار قالی بخرم و برای اتاقم فرش ببافم. آن روز بهمنیار با من تماس گرفت و گفت دلتنگم است و حریر نامزدش نیست. آن روز من شادترین مهروی جهان بودم.
🦢هلی آ

