شمارهی پنجم/صفحه پنج
داستان دنبالهدار...
ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت پنجم:
مانکن زنده یا سیلیکونی و یا پلاستیکی؟ یعنی کدامیک بهتر است؟ بهمنیار ده روز اول سوپر مدل صدایم میکرد و ده روز دوم مانکن سیلیکونی و ده روز آخر، چشمان سبز گیرایش را در نگاه بیرمق من دوخت و گفت از مانکن پلاستیکی کمترم. یادم نمیآید چه شد. فقط فریادش در گوشم زنگ میزند.
_ تو هیچی نیستی مهرو، تو هیچی نمیشی، تو از مانکن پلاستیکی هم کمتری
چه شد که ناگهان همهچیز به هم ریخت؟ یادم نمیآید. فقط قدمهای سنگینم را به یاد دارم که من را تا ترمینال کشيدند و به خانه بازگشتم. همینکه رسیدم پریدم و چفت پنجره را انداختم. خوب شد رسیدم و گرنه اتاق را بوی کثیفی ثقل شهر پر میکرد.
خوابیدم. همینکه رسیدم و چفت پنجره را انداختم به تختم پناه بردم و هجده ساعت پشت سر هم خوابيدم. هیچکس صدایم نکرد. هیچکس نگرانم نشد. وقتی بیدار شدم هیچکس در خانه نبود. زمان و مکان را گم کرده بودم. باید دوش میگرفتم. تنم بوی تند مارلبورو گلد میداد. بوی بهمنیار!
گلرخ و فرداد که رفتند من به سرعت وارد محافل حرفهام شدم. هرکسی من را میدید اندام موزون و چهرهی بیرقم را تحسین میکرد. من سرد بودم. ماکان میگفت یک تکه یخ تراش خوردهام. او را در میهمانیهای شبانهی بعد از کار میدیدم. شغل من چندین ساعت گریم، فیگور و عکاسی بود که باید بدون وقفه انجام میشد. همان هفتهی اول به کمردرد افتادم و بهمنیار با اسپری ضدالتهاب و ماساژ به دادم میرسید. همهچیز خوب بود. من عالی بودم و بهمنیار به من افتخار میکرد. اما صبح روز یازدهم غیبش زد و چهار روز بعد پیدایش شد.
_ هیچی نخوردی؟
_ آخرین چیزی که توی خونه بود چندتا بسته چیپس بود که دیروز ظهر تموم شد.
_ صبر کن الان یه غذای عالی میپزم. دیپ گوشت و قارچ دوست داری؟
_ هر چی باشه میخورم.
_ ماکان زنگ نزد؟
_ نه
_ هیچکی زنگ نزد؟
_ نه
دستپاچگی بهمنیار کنجکاوم کرد و نزدیکش شدم که توضیح دهد اما او بغلم کرد و موهایم را بوسید. یک هفتهی تمام من مانکن سیلیکونی او شدم تا به حرف بیاید و بگوید چرا غیبش زد و چرا دستپاچه است.
_ اگه باردار شدی به هیچکس جز خودم نگو مهرو باشه؟
_ باشه
_ دوست داری بچهی منو بزرگ کنی؟
_ نه
_ خیلی خوشکل میشه ها
_ نه
_ باشه هرجور میلته مهرو جانم
_ چرا غیبت زد؟
_ کار فوری داشتم. مشکل خانوادگی بود.
_ حل شد؟
_ تقریباً. راستی گلرخ با تو تماس نگرفت؟
_ نه. چرا باید زنگ بزنه؟
_ جشن نامزدیشه
_ جشن نامزدی؟
_ آره دیگه. با فرداد جفت و جور شدن. من با خانواده دعوتم. میخوام تو با من بیایی.
گوشهایم زنگ زدند و منگ شدم. فرداد را دوست نداشتم اما متوقع بودم. هنوز ته ماندهی جایش در قلب و ذهنم تیر میکشید. حس کردم یکباره خالی شدم و غمی عجیب لبریزم کرد. آنقدر بیرمق بودم که در ظاهرم نمایان نشد اما بهمنیار از لرزش چشمهایم درونم را خواند و به آغوشم کشید.
_ نگران نباش. میدونم ناراحت شدی اما من هستم. نمیذارم جای خالیش اذیتت کنه.
_ مثل کلاف سردرگمم
_ میدونم حستو. کامل میفهممت.
_ گلرخ میگفت جز به پسرداییش به هیچکس ديگه نمیتونه فکر کنه.
_ خب حالا کرده!
_ برای من عجیبه
_ خیلی روی آدمها و حرفهاشون حساب باز نکن مهرو
_ من نمیام
_ باید بیای. میخوام تو رو نامزد آیندم معرفی کنم.
وسط اشکی که در چشمانم حلقه زده بود خندیدم. حس عجیبی داشتم. فراتر از احساسم به فرداد بود و وقتی بهمنیار بازوانم را به سمت خود کشید و یکدیگر را در آغوش گرفتیم عمیقتر شد.
_ میکاپت با بهتا ست. لباستم از مزون میارم. فقط یادت نره مهرو، تو نامزد آیندهی منی. خانوادهی من.
_ چرا اینقدر خوبی؟ با من زیادی خوبی.
_ نه سیلیکونی من! اون دو تا باید یه جایی پاشون پیچ بخوره وگرنه همینجوری جفتک میندازن. امروز به تو، فردا به من.
تا آخرین لحظهی رفتن به جشن، من و بهمنیار در کمای یکدیگر بودیم. لحظاتی سرشار از عشق بود و برای من تازگی و جذابیت داشت. معشوقهی بهمنیار بودن دلنشین بود و من تا پیش از این درک نکرده بودم او چه جذبهی مردانه و در عین حال خلق مهربانی دارد.
یک ساعت قبل از جشن بهتا به ویلا آمد و میکاپ من و بهمنیار را انجام داد و رفت. نگاه قاطعش از همان لحظهی اول دست و پای من را بست و نگذاشت با او حل شوم اما لبخندهای ریزش مانند آهنربا جذاب بود و خیالم را آسوده میساخت.
آرایش اسموکی و یک پیراهن غلافی قرمز رنگ استایل من بود و بهمنیار کت و شلوار مشکی یکدست و ساده به تن داشت و گریمش کمی کرم پودر و خط چشمی طوسی بود. چندتایی فیگور و عکس آخرین دلمشغولی ما شد و بعد از آن با ذوقی که پوستمان را کش آورده بود راهی شدیم.
_ خیلی عالی شدی مهرو
_ ممنونم تو هم همینطور
_ جدی؟ خوشت اومد؟
_ عالی هستی بهمنیار
_ ممنونم نامزد خاص من!
هر دو خندیدیم و اندکی بعد جلوی ویلایی پر نور و پر صدا ایستادیم. کاملاً مشخص بود جشن متعلق به گلرخ است! زرق و برق و سر و صدا او را فریاد میزدند.
فرداد و گلرخ به محض دیدن ما برخاستند و به استقبالمان آمدند. شادی از چشمانشان میچکید و به حدی عاشق و راضی بنظر میآمدند که اگر دنیا را آب میبرد آن دو را خواب میبرد.
در نزدیکی آن دو و دور میز دو نفرهای دعوت به نشستن شدیم. چهرهی بهمنیار از شدت خشم تکیده بود و رنجور مینمود اما سعی میکرد خود را سرگرم و مسحور من جلوه دهد. توقع داشت آن دو با دیدن ما یکه بخورند اما حالا از این بیخیالیشان عصبی شده بود.
_ زیاد نمونیم مهرو. زود بریم.
_ باشه. هر چی تو بگی.
_ ای وای چندتا آشنا! چی بگم بهشون؟
_ همون نقشهی خودتو اجرا کن. بگو نامزد آیندتم و فردا بگو پشیمون شدی.
_ از دست تو! بیا بغلم ببینم.
_ من خوشگلترم یا گلرخ؟
_ خب معلومه تو.
_ تو هم از فرداد خیلی سری بهمنیار.
_ امشب عاشقم نشی کار دستم بدی؟
_ تو هم مثل فردادی.
_فرداد تو رو بلد نبود مهرو. جنمشو نداشت. گلرخ دختر سهلیه. کار بلده. یه بیدست و پا هم کنارش شاخه. تو آدمو به چالش میکشی.
آن شب به من خیلی خوش گذشت و دقایق زیادی را در آغوش بهمنیار چون دو معشوق بیمثال لحظاتمان را گذراندیم. گلرخ چندباری آمد و بغلم کرد. حتی گفت برای مراسم ما خودش را دعوت میکند. گلرخ و فرداد شاد بودند و از دیدن من و بهمنیار در کنار هم، هر لحظه به شادیشان افزوده میشد. اما این چیزی نبود که بهمنیار میخواست.
آن شب آخرین شبی بود که من مانکن سیلیکونی بودم. مانند آن شبی که آخرین شب سوپر مدلیم بود غرق در نور و شور بودم و فردایش سیلی آبیاری خوردم.
ماکان مرد مطلقهی جوانی بود که خیلی خوب لباس میپوشید و خیلی زود دوست خوب و باتجربه من شد اما بهمنیار تابش را نداشت. آخرین شبی که با او در میهمانی گرم صحبت شدم آخرین شب کاریم شد. فردایش بهمنیار غیبش زد و بهانه آورد کارها به هم گره خوردهاند. به همین راحتی حرفهام را از دست دادم و از سوپر مدلی به مانکن سیلیکونی تبدیل شدم. مانکن سیلیکونی آغوش بهمنیار!
_ شامتو زود بخور باید زودم بریم.
_ مگه واجبه شام بخوریم بهمنیار؟ پاشو همین الان بریم.
_ تو اذیت نمیشی مهرو جونم؟
_ نه! این چه حرفیه؟
بهمنیار جواب نداد و با احترام من را از جایم بلند کرد که برای خداحافظی و رفتن آماده شویم. گلرخ و فرداد پرسوجو نکردند و ما را تا انتهای سالن بدرقه کردند. همه چیز خوب بود اما ناگهان غمی عمیق و یکباره قلبم را فشرده و اشکم را درآورد. قطراتش را از بهمنیار پنهان کردم هرچند اگر میدید هم بعید میدانم واکنشی نشان میداد. در طول مسیر برگشت از جشن نامزدی به ویلا، گویی فرد دیگری کنارم نشسته باشد، در سکوتی سخت و سرد غرق شدیم. حالتی که داشت من را جان به لب میکرد.
_ کارت با من تموم شد و دیگه حتی یک کلام حرف هم نمیزنی!
_ گیر نده مهرو
_ میخواستی گلرخ رو اذیت کنی؟
_ هر دوشون رو
_ حالا که نشد چی؟
بهمنیار در سکوت جلوی ویلا پیاده ام کرد و خودش به بهانهی کار شخصی رفت و به سرعت دور شد. آن شب نیز من در تنهایی و سکوت ویلا ساعتها را جویدم تا صبح شود بلکه فردا روز بهتری باشد.
یک روز بعد بهمنیار آمد. بدون حرف کمی خوراکی روی میز گذاشت و رسید واریز ۳۵میلیون تومان به حسابم را کف دستم نهاد. پیامکش آمده بود اما حوصله نداشتم بازش کنم. وقتی داشت از در خارج میشد گفت:
_ دستمزد ده روز کاریت بود که واریز شد.
_ چرا دیگه نمیتونم کار کنم؟
_ چون مدیر مسئول نداری.
_ چرا ندارم؟
_ چون اصول و قواعد رو نمیدونی.
_ خودت میدونی من باید آموزش ببینم. من که سر رشته ندارم.
_ برو پیش ماکان
_ نمیرم
_ مانکن پلاستیکی از تو بهتره مهرو! اشتباهی بهت پر و بال دادم.
_ چرا روز اول نظرت این نبود؟ ماکان فقط با من همصحبت شد.
_ چرا بوسیدت؟
_ من توان دفاع از خودمو ندارم. تو چرا نیومدی نجاتم بدی؟
_ من یکبار از چنگال فرداد و گلرخ نجاتت دادم. نمیتونم با همه بجنگم.
_ فکر میکردم این حرفهی توئه!
_ رل نزدی باهاش؟
_ اون خواست اما من نخواستمش. حالا دارم چوبشو میخورم؟
_ چرت نگو مهرو. بیشتر از این حرف نزن انرژی منو نگیر.
_ اول سوپر مدل بودم بعد شدم مانکن سیلیکونی حالا کمتر از پلاستیکی؟ مودی هستی تو؟
_ باید بری مهرو. تا آخر هفته ویلا خالی باشه.
بهمنیار جملات آخرش را در حالی که پرشتاب خارج میشد گفت و در را کوبید و رفت. چند دقیقه بعد من هم به راه افتادم. حتی لباسهایم را برنداشتم. گذاشتم همهچیز همانطوری بماند و بگندد. عمدی نبود توانش را نداشتم.
در مسیر بازگشت به ذهنم نوک زد با گلرخ تماس بگیرم. چند باری زنگ زدم و مسیج دادم اما جواب نداد. چند ساعت بعد شمارهای ناشناس زنگ زد. گلرخ بود! با قهقههای کشدار و بلند گفت:
_ هان؟ شما؟ چی میخوای تو هی زنگ میزنی؟ برو پی کارت دیگه. مزاحم زندگی من نشو. هرزه.
شوکه نشدم. اهمیتی برایم نداشت. مثل سابق بودم فقط کمی اخم به پیشانیم نشست که آن هم زود محو شد. فرداد دلش میخواست اشک بریزم و التماسش کنم، گلرخ خشمگین شدن و فریاد زدنم را میخواست و بهمنیار سماجت و پیگیری را از من طلب داشت. هر سه رفتار در قاموس من نبود. در حد خودم نمیدیدم و برایم ضعف و شکستن بود. اصلاً بلد نبودم! شاید ماکان راست میگفت. من یخ تراش خوردهام. اما آن سهتا چرا اینطوریند!؟ چرا میخواهند به همم بریزند و بروند؟ چرا سراغ من آمدند؟ چرا ...
بیخیال شدم و مشغول خوردن لواشک اناری شدم که بهمنیار قاطی خوراکیها خریده بود و روی میز آزاد وسط سالن ویلا گذاشت و رفت. به دقیقه نکشیده ذهنم رها شد و همه چیز را از یاد بردم.
🦢هلی آ









