شماره‌ی پنجم/صفحه پنج

00:42 1405/5/25 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار...

 

ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت پنجم:

مانکن زنده یا سیلیکونی و یا پلاستیکی؟ یعنی کدامیک بهتر است؟ بهمنیار ده روز اول سوپر مدل صدایم می‌کرد و ده روز دوم مانکن سیلیکونی و ده روز آخر، چشمان سبز گیرایش را در نگاه بی‌رمق من دوخت و گفت از مانکن پلاستیکی کمترم. یادم نمی‌آید چه شد. فقط فریادش در گوشم زنگ می‌زند.
_ تو هیچی نیستی مهرو، تو هیچی نمیشی، تو از مانکن پلاستیکی هم کمتری
چه شد که ناگهان همه‌چیز به هم ریخت؟ یادم نمی‌آید. فقط قدمهای سنگینم را به یاد دارم که من را تا ترمینال کشيدند و به خانه بازگشتم. همینکه رسیدم پریدم و چفت پنجره را انداختم. خوب شد رسیدم و گرنه اتاق را بوی کثیفی ثقل شهر پر می‌کرد.
خوابیدم. همینکه رسیدم و چفت پنجره را انداختم به تختم پناه بردم و هجده ساعت پشت سر هم خوابيدم. هیچکس صدایم نکرد. هیچکس نگرانم نشد. وقتی بیدار شدم هیچکس در خانه نبود. زمان و مکان را گم کرده بودم. باید دوش میگرفتم. تنم بوی تند مارلبورو گلد میداد. بوی بهمنیار!
گلرخ و فرداد که رفتند من به سرعت وارد محافل حرفه‌ام شدم. هرکسی من را می‌دید اندام موزون و چهره‌ی بی‌رقم را تحسین می‌کرد. من سرد بودم. ماکان میگفت یک تکه یخ تراش خورده‌ام. او را در میهمانی‌های شبانه‌ی بعد از کار میدیدم. شغل من چندین ساعت گریم، فیگور و عکاسی بود که باید بدون وقفه انجام می‌شد. همان هفته‌ی اول به کمردرد افتادم و بهمنیار با اسپری ضدالتهاب و ماساژ به دادم می‌رسید. همه‌چیز خوب بود. من عالی بودم و بهمنیار به من افتخار می‌کرد. اما صبح روز یازدهم غیبش زد و چهار روز بعد پیدایش شد.
_ هیچی نخوردی؟
_ آخرین چیزی که توی خونه بود چندتا بسته چیپس بود که دیروز ظهر تموم شد.
_ صبر کن الان یه غذای عالی میپزم. دیپ گوشت و قارچ دوست داری؟
_ هر چی باشه میخورم.
_ ماکان زنگ نزد؟
_ نه
_ هیچکی زنگ نزد؟
_ نه
دستپاچگی بهمنیار کنجکاوم کرد و نزدیکش شدم که توضیح دهد اما او بغلم کرد و موهایم را بوسید. یک هفته‌ی تمام من مانکن سیلیکونی او شدم تا به حرف بیاید و بگوید چرا غیبش زد و چرا دستپاچه است.
_ اگه باردار شدی به هیچکس جز خودم نگو مهرو باشه؟
_ باشه
_ دوست داری بچه‌ی منو بزرگ کنی؟
_ نه
_ خیلی خوشکل میشه ها
_ نه
_ باشه هرجور میلته مهرو جانم
_ چرا غیبت زد؟
_ کار فوری داشتم. مشکل خانوادگی بود.
_ حل شد؟
_ تقریباً. راستی گلرخ با تو تماس نگرفت؟
_ نه. چرا باید زنگ بزنه؟
_ جشن نامزدیشه
_ جشن نامزدی؟
_ آره دیگه. با فرداد جفت و جور شدن. من با خانواده دعوتم. میخوام تو با من بیایی.
گوشهایم زنگ زدند و منگ شدم. فرداد را دوست نداشتم اما متوقع بودم. هنوز ته مانده‌ی جایش در قلب و ذهنم تیر می‌کشید. حس کردم یکباره خالی شدم و غمی عجیب لبریزم کرد. آنقدر بی‌رمق بودم که در ظاهرم نمایان نشد اما بهمنیار از لرزش چشمهایم درونم را خواند و به آغوشم کشید‌.
_ نگران نباش. میدونم ناراحت شدی اما من هستم. نمی‌ذارم جای خالیش اذیتت کنه.
_ مثل کلاف سردرگمم
_ میدونم حستو. کامل میفهممت.
_ گلرخ میگفت جز به پسرداییش به هیچکس ديگه نمی‌تونه فکر کنه.
_ خب حالا کرده!

_ برای من عجیبه
_ خیلی روی آدمها و حرفهاشون حساب باز نکن مهرو
_ من نمیام
_ باید بیای. میخوام تو رو نامزد آیندم معرفی کنم.
وسط اشکی که در چشمانم حلقه‌ زده بود خندیدم. حس عجیبی داشتم. فراتر از احساسم به فرداد بود و وقتی بهمنیار بازوانم را به سمت خود کشید و یکدیگر را در آغوش گرفتیم عمیقتر شد.
_ میکاپت با بهتا ست. لباستم از مزون میارم. فقط یادت نره مهرو، تو نامزد آینده‌ی منی. خانواده‌ی من.
_ چرا اینقدر خوبی؟ با من زیادی خوبی.
_ نه سیلیکونی من! اون دو تا باید یه جایی پاشون پیچ بخوره وگرنه همینجوری جفتک میندازن. امروز به تو، فردا به من.
تا آخرین لحظه‌ی رفتن به جشن، من و بهمنیار در کمای یکدیگر بودیم. لحظاتی سرشار از عشق بود و برای من تازگی و جذابیت داشت. معشوقه‌ی بهمنیار بودن دلنشین بود و من تا پیش از این درک نکرده بودم او چه جذبه‌ی مردانه و در عین حال خلق مهربانی دارد.
یک ساعت قبل از جشن بهتا به ویلا آمد و میکاپ من و بهمنیار را انجام داد و رفت. نگاه قاطعش از همان لحظه‌ی اول دست و پای من را بست و نگذاشت با او حل شوم اما لبخندهای ریزش مانند آهنربا جذاب بود و خیالم را آسوده می‌ساخت.
آرایش اسموکی و یک پیراهن غلافی قرمز رنگ استایل من بود و بهمنیار کت و شلوار مشکی یکدست و ساده به تن داشت و گریمش کمی کرم پودر و خط چشمی طوسی بود. چندتایی فیگور و عکس آخرین دلمشغولی ما شد و بعد از آن با ذوقی که پوستمان را کش آورده بود راهی شدیم.
_ خیلی عالی شدی مهرو
_ ممنونم تو هم همینطور
_ جدی؟ خوشت اومد؟
_ عالی هستی بهمنیار
_ ممنونم نامزد خاص من!
هر دو خندیدیم و اندکی بعد جلوی ویلایی پر نور و پر صدا ایستادیم. کاملاً مشخص بود جشن متعلق به گلرخ است! زرق و برق و سر و صدا او را فریاد می‌زدند.
فرداد و گلرخ به محض دیدن ما برخاستند و به استقبالمان آمدند. شادی از چشمانشان می‌چکید و به حدی عاشق و راضی بنظر می‌آمدند که اگر دنیا را آب می‌برد آن دو را خواب می‌برد.
در نزدیکی آن دو و دور میز دو نفره‌ای دعوت به نشستن شدیم. چهره‌ی بهمنیار از شدت خشم تکیده بود و رنجور می‌نمود اما سعی می‌کرد خود را سرگرم و مسحور من جلوه دهد. توقع داشت آن دو با دیدن ما یکه بخورند اما حالا از این بیخیالیشان عصبی شده بود.
_ زیاد نمونیم مهرو. زود بریم.
_ باشه. هر چی تو بگی.
_ ای وای چندتا آشنا! چی بگم بهشون؟
_ همون نقشه‌ی خودتو اجرا کن. بگو نامزد آیندتم و فردا بگو پشیمون شدی.
_ از دست تو! بیا بغلم ببینم.
_ من خوشگلترم یا گلرخ؟
_ خب معلومه تو.
_ تو هم از فرداد خیلی سری بهمنیار.
_ امشب عاشقم نشی کار دستم بدی؟
_ تو هم مثل فردادی.
_فرداد تو رو بلد نبود مهرو. جنمشو نداشت. گلرخ دختر سهلیه. کار بلده. یه بی‌دست و پا هم کنارش شاخه. تو آدمو به چالش میکشی.
آن شب به من خیلی خوش گذشت و دقایق زیادی را در آغوش بهمنیار چون دو معشوق بی‌مثال لحظاتمان را گذراندیم. گلرخ چندباری آمد و بغلم کرد. حتی گفت برای مراسم ما خودش را دعوت می‌کند. گلرخ و فرداد شاد بودند و از دیدن من و بهمنیار در کنار هم، هر لحظه به شادیشان افزوده می‌شد. اما این چیزی نبود که بهمنیار میخواست.
آن شب آخرین شبی بود که من مانکن سیلیکونی بودم. مانند آن شبی که آخرین شب سوپر مدلیم بود غرق در نور و شور بودم و فردایش سیلی آبیاری خوردم.
ماکان مرد مطلقه‌ی جوانی بود که خیلی خوب لباس می‌پوشید و خیلی زود دوست خوب و باتجربه من شد اما بهمنیار تابش را نداشت. آخرین شبی که با او در میهمانی گرم صحبت شدم آخرین شب کاریم شد. فردایش بهمنیار غیبش زد و بهانه آورد کارها به هم گره خورده‌اند. به همین راحتی حرفه‌ام را از دست دادم و از سوپر مدلی به مانکن سیلیکونی تبدیل شدم. مانکن سیلیکونی آغوش بهمنیار!
_ شامتو زود بخور باید زودم بریم.
_ مگه واجبه شام بخوریم بهمنیار؟ پاشو همین الان بریم.
_ تو اذیت نمیشی مهرو جونم؟
_ نه! این چه حرفیه؟
بهمنیار جواب نداد و با احترام من را از جایم بلند کرد که برای خداحافظی و رفتن آماده شویم. گلرخ و فرداد پرس‌وجو نکردند و ما را تا انتهای سالن بدرقه کردند. همه چیز خوب بود اما ناگهان غمی عمیق و یکباره قلبم را فشرده و اشکم را درآورد. قطراتش را از بهمنیار پنهان کردم هرچند اگر می‌دید هم بعید می‌دانم واکنشی نشان می‌داد. در طول مسیر برگشت از جشن نامزدی به ویلا، گویی فرد دیگری کنارم نشسته‌ باشد، در سکوتی سخت و سرد غرق شدیم. حالتی که داشت من را جان به لب می‌کرد.
_ کارت با من تموم شد و دیگه حتی یک کلام حرف هم نمیزنی!
_ گیر نده مهرو
_ میخواستی گلرخ رو اذیت کنی؟
_ هر دوشون رو
_ حالا که نشد چی؟
بهمنیار در سکوت جلوی ویلا پیاده ام کرد و خودش به بهانه‌ی کار شخصی رفت و به سرعت دور شد. آن شب نیز من در تنهایی و سکوت ویلا ساعتها را جویدم تا صبح شود بلکه فردا روز بهتری باشد.
یک روز بعد بهمنیار آمد. بدون حرف کمی خوراکی روی میز گذاشت و رسید واریز ۳۵میلیون تومان به حسابم را کف دستم نهاد. پیامکش آمده بود اما حوصله نداشتم بازش کنم. وقتی داشت از در خارج می‌شد گفت:
_ دستمزد ده روز کاریت بود که واریز شد.
_ چرا دیگه نمیتونم کار کنم؟
_ چون مدیر مسئول نداری.
_ چرا ندارم؟
_ چون اصول و قواعد رو نمیدونی.
_ خودت میدونی من باید آموزش ببینم. من که سر رشته ندارم.
_ برو پیش ماکان
_ نمیرم
_ مانکن پلاستیکی از تو بهتره مهرو! اشتباهی بهت پر و بال دادم.
_ چرا روز اول نظرت این نبود؟ ماکان فقط با من همصحبت شد.
_ چرا بوسیدت؟
_ من توان دفاع از خودمو ندارم. تو چرا نیومدی نجاتم بدی؟
_ من یکبار از چنگال فرداد و گلرخ نجاتت دادم. نمیتونم با همه بجنگم.
_ فکر میکردم این حرفه‌ی توئه!
_ رل نزدی باهاش؟
_ اون خواست اما من نخواستمش. حالا دارم چوبشو میخورم؟
_ چرت نگو مهرو. بیشتر از این حرف نزن انرژی منو نگیر.
_ اول سوپر مدل بودم بعد شدم مانکن سیلیکونی حالا کمتر از پلاستیکی؟ مودی هستی تو؟
_ باید بری مهرو. تا آخر هفته ویلا خالی باشه.
بهمنیار جملات آخرش را در حالی که پرشتاب خارج می‌شد گفت و در را کوبید و رفت. چند دقیقه بعد من هم به راه افتادم. حتی لباسهایم را برنداشتم. گذاشتم همه‌چیز همانطوری بماند و بگندد. عمدی نبود توانش را نداشتم.
در مسیر بازگشت به ذهنم نوک زد با گلرخ تماس بگیرم. چند باری زنگ زدم و مسیج دادم اما جواب نداد. چند ساعت بعد شماره‌ای ناشناس زنگ زد. گلرخ بود! با قهقهه‌ای کشدار و بلند گفت:
_ هان؟ شما؟ چی میخوای تو هی زنگ میزنی؟ برو پی کارت دیگه. مزاحم زندگی من نشو. هرزه.
شوکه نشدم. اهمیتی برایم نداشت. مثل سابق بودم فقط کمی اخم به پیشانیم نشست که آن هم زود محو شد. فرداد دلش می‌خواست اشک بریزم و التماسش کنم، گلرخ خشمگین شدن و فریاد زدنم را می‌خواست و بهمنیار سماجت و پیگیری را از من طلب داشت. هر سه رفتار در قاموس من نبود. در حد خودم نمیدیدم و برایم ضعف و شکستن بود. اصلاً بلد نبودم! شاید ماکان راست می‌گفت. من یخ تراش خورده‌ام. اما آن سه‌تا چرا اینطوریند!؟ چرا می‌خواهند به همم بریزند و بروند؟ چرا سراغ من آمدند؟ چرا ...
بیخیال شدم و مشغول خوردن لواشک اناری شدم که بهمنیار قاطی خوراکی‌ها خریده بود و روی میز آزاد وسط سالن ویلا گذاشت و رفت. به دقیقه نکشیده ذهنم رها شد و همه چیز را از یاد بردم.

🦢هلی آ

شماره‌ی چهارم/صفحه هفده

15:12 1405/4/20 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار...

 

ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت چهارم:

بوی تند دریا مشامم را پر کرده و بی‌حواس دور خودم میچرخم. طراوت آب تلنبار شده زیر نور خورشید دم ظهر با نسیم خنکش نمی‌تواند حس بدم را بزداید. بغضم از دیشب نمی‌گذارد نفس عمیق بکشم. سینه‌ام تنگ شده و قدم زدن روی ماسه‌های گرم حالم را گذرا عوض می‌کند.
فقط خدا می‌داند چقدر هیجان این سفر را داشتم. به روی خودم نمیآوردم اما هر لحظه روحم سرشار می‌شد و قلبم به تپش می‌افتاد. مامان و بابا را با هزار ترفند پیچاندم. گفتم سفر چند روزه‌ی زیارتی به قم است که از طرف دانشگاه ترتیب داده شده و اسم من هم از گردونه شانس درآمده است. علاوه‌بر اینکه اولین سفر مجردیم بود و می‌توانستم با همسالانم وقت بگذرانم و جوانی کنم، می‌توانستم با فرداد هم بی‌دغدغه تنها شوم و مثل روزهای اول که عقل و احساسش را ربوده بودم باز هم به دامش بیاندازم و تجربه‌ای متفاوت داشته باشم. خودش هم فهمیده بود دوستش نداشتم و دلم فقط تفریح جدید می‌خواست برای همین به من دل نمیبست و سعی هم نمیکرد دلم را بدست آورد. هم‌نسل خودم بود، همفکر خودم، لنگه خودم و همینکه گلرخ را دید درگیر جذبه و روحیه‌ی پرنشاط او شد و خیلی زود با هم عیاق شدند. کار به جایی رسید که از من خواست به اتاق خواب بروم و آنجا بمانم تا بتواند راحت با او وقت بگذراند. در این میان چندباری به من سر زد و کامش را گرفت و رفت. روزهای بعد همین کامجویی را هم از من دریغ کرد و کلاً حواله‌ی گلرخ شد. من هم نفس عمیقی کشیدم که خلاص شدم.

آنقدر در ساحل ماندم که رطوبت مغزم را پر کرد و آرام شدم. کسی از پشت سر بغلم کرد. فکر کردم فرداد است و شل شدم. صدای خشدارش را که شنیدم فهمیدم "بهمنیار" است.

بهمنیار دوست فرداد و صاحب ویلای کوچک و لوکسمان بود و از همان لحظه‌ی ورودمان او هم بود و چشم از من برنمی‌داشت. چندباری سعی کرد با من همکلام شود اما هر بار فرداد مانع می‌شد. گلرخ کنارش لم میداد اما او خیلی واضح خود را کنار می‌کشید و امتناع می‌کرد. گلرخ هم بی اهمیت روانه‌ی من یا فرداد می‌شد.


_ چته تو؟ تنهایی اومدی سفر؟
_ اینجوری راحتترم
_ فرداد و گلرخ جفت شدن تو چرا دور خودت حصار کشیدی؟ من واسه چی اینجام؟ یعنی اینقدر فرداد رو دوست داری؟ بیا بغلم.
_ حواسم به تو نبود.
_ دوست داشتی خودم بیام؟ خب اومدم. بیا بریم صبحونه بخوریم.
_ اشتها ندارم.
_ بریم حالا! اشتها زیر دندونه
بهمنیار مهربان بود و به موقع به دادم رسید. آرام شده بودم و دلم یک بغل دوست خوب میخواست که او لبریزم کرد. برعکس فرداد که همان اول کارمان را به رختخواب کشاند بهمنیار خلوتگاهی امن و دوستانه هدیه‌ام کرد و این برای من لذت‌بخش‌تر بود هرچند زیاد از همصحبتی با او راضی نبودم و چشم و دلم دربه‌در ‌به دنبال یک ناجی خاص اطراف را می‌پایید.
_ تخم‌مرغ‌ها رو تو آب‌پز کن منم چای دم میذارم
_ باشه
_ بیا یه میز عالی بچینیم مهرو
_ واسه اون دو تا هم؟
_ آره! واسه اون دوتا هم
_ دلم نمیخواد ولی بخاطر تو باشه
_ شعله رو بده بالا اینجوری تخم‌مرغ‌ها جوجه میشن
_ تو حواست به چای باشه آبجوش رنگی تحویلمون ندی
_ من آشپزیم خوبه مهرو جوجه‌ی دیشب کار خودم بود
_ فکر کردم آماده خریدین! عالی بود
رشته کلاممان از غذا شروع شد و به خاطرات کودکی و خانواده‌ها کشید. آنجا بود که فهمیدم بهتا خواهر کوچکتر بهمنیار میکاپ آرتیست است و قرار شد عصر آنروز به سالنش بروم و در لوکیشن نایک ویلا مدل عکاسی شوم. دل توی دلم نبود. به رویای شیرین قبل از خواب نیمروز شبیه بود. بهمنیار میگفت موهای زیبایی دارم و اندامم زنانگی خاصی دارد حیف است راحت از کنارشان بگذرم. میگفت به جای اینکه از جای خالی فرداد به خود بپیچم و یا باز تنم را به دستان نالایق او بسپارم میتوانم پول دربیاورم و برای خودم زندگی خوبی بسازم. راست می‌گفت!

در ادامه‌ی همصحبتی شیرینمان من گفتم پدر و مادرم نباید بفهمند چون مخالفت‌ می‌کنند و او گفت نگران نباشم. بهمنیار در آن لحظه فراتر از انسان بلکه یک فرشته بود. فرشته‌ای که بال نداشت اما آغوشی گرم و دوستانه و کلامی پرمهر داشت و من چقدر مثل او را کم داشتم.
ما گرم حرف زدن شدیم آنقدر که نفهمیدیم گلرخ و فرداد بیدار شده‌اند و برای صرف صبحانه به کافه‌ی محلی نزدیک ویلا رفته‌اند. فقط دیدیم اتاق خواب خالی و نامنظم است. بهمنیار نگذاشت فکرم مشغول شود. من را پای میز کشاند و برایم چای ریخت و لقمه‌های کوچک در دهانم گذاشت. کره و مربای بهارنارنج در کنار چای محلی ایرانی و حضور فرشته‌ای مانند بهمنیار در آن ویلای دلکش قطعاً می‌توانست بهشت را تداعی کند.
اشک در چشمانم حلقه زد اما نه بخاطر دورویی گلرخ یا خیانت فرداد و یا امیرانی که از دستش داده بودم یا حتی مامان و بابا و از همه مهمتر خودم، بلکه مهربانی بهمنیار ذهن و قلبم را فشرده بود. چطور یک‌نفر می‌توانست تا این اندازه انسان باشد؟ یقیناً بعد از فرداد انسانم آرزو ست و برآورد این آرزو بهمنیار بود. آن روز و تا آخر سفر بهمنیار هر کاری کرد که دلم نترکد و خاطره‌ای خوش برایم ساخت.
_ تو نرو
_ نمیشه بهمنیار!
_ بمون عکسهات فردا حاضره تو بی‌نظیر بودی
_ میدونم و همش به لطف تو و بهتا بود اما...
_ از اون دو تا می‌ترسی؟
_ گلرخ کوه آتیش شد
_ اون هم می‌تونست باشه و در کنار هم تیم تبلیغاتی بشید اما دیدی که فرداد رو ترجیح داد
_ نمی‌دونست انتخابی مدلینگه اگر می‌دونست حاضر بود فرداد رو بکشه
_ نه مهرو اشتباه نکن شمّ این حرفه رو نداشت
_ یعنی چی؟
_ پررو و نترسه اما ولنگاره اهل کار نیست
_ من که سر درنمیارم چی میگی اما اگه دردسر او دو تا کنترل بشه می‌مونم و واسه مامان و بابا بهانه‌ای جور میکنم
_ پس قرارداد فصلیتو می‌بندیم
_ قرارداد؟
_ موقع تعطیلی میان ترم میای اینجا سه روز میمونی عکساتو میگیری و برمی‌گردی
_ گفتی قرار داد؟
_ فصلی صدمیلیون
_چی؟!! این خیلی زیاده یعنی برای من خیلی زیاده از حقوق بابام بیشتره
_ این رقم اولیه ست پریانک
_ پریانک؟
_ اسم تو توی این حرفه مهرو نیست باید اسم دوم داشته باشی
_ حالا چرا پریانک؟
_ مدیر مسئولت انتخاب کرده
_ مدیر مسئولم؟
_ آره من مدیر مسئول توام
آن روز هم لحظه‌های شیرین من با جنجال گلرخ همراه شد و عمرش کوتاه گشت. گلرخ شاکی بود و نارضایتیش را علناً عنوان می‌کرد.
_ آخه اون بشه مدل؟ اونم وقتی من اینجام؟ با من شوخی داری بهمنیار؟
_ زیادی به خودت مطمئنی گلرخ! بکش شاختو
_ بی‌راه نمیگه بهمنیار! مهرو فوری دل منو زد چطور میتونه مدل تبلیغاتی بشه آخه؟ خنده‌داره
_ این کار حرفه‌ی توئه یا من؟ از تو بعید بود فرداد!
_ من فرداد رو به چند ساعت توی مشت گرفتم از مهرو قاپیدمش
_ مهرو معصومیت و صلابت ذاتی داره ادا در نمیاره گلرخ جان! این چیزاییه که من میخوام
_ من بازم میگم اول گلرخ هرگز مهرو
_ تبلیغ کاندوم که نیست فرداد جان موضوعیت اجناس خانوادگیه
_ دستت درد نکنه بهمنیار! من شدم کاندومی در صورتی که اول مهرو بندشو آب داده؟
_ مسائل شخصیتون به من ربطی نداره من سودم برام مهمه و کارمو خوب بلدم
_ خدا بده شانس واقعاً! فرداد زودباش منو برگردون خونه باید با خانوادم حرف بزنی
_ گلرخ از من رنجیدی؟
_ نه بهمنیار جان فقط شوکه شدم
_ خب نشو!
بهمنیار دست گلرخ را کشید و به پشت آشپزخانه کشاند و با هم مشغول حرف زدن شدند. گاهی صداهای نامفهومی بیرون می‌جست و سایه‌یشان از پشت شیشه‌ی مشبک فضاساز نشان می‌داد بحثی دوستانه اما پرتنش بین‌شان در جریان است.
میان بلوای گلرخ و جانبداری فرداد از او، من سکوت کردم. حوصله‌ی حرف زدن و جواب دادن به آن دو را نداشتم و گرنه می‌توانستم هر دو را چنان بکوبم که نشود سرهمشان کرد. هنوز آن روی سکه‌ی من را ندیده بودند. در واقع تا قبل از آن شامگاه تابستانی هيچکس ندیده بود.
فرداد زیرزیرکی نگاهم می‌کرد. خواست بچزاندم اما وقتی فهمید حضورش اهمیتی برایم ندارد اشک به چشمان درشت و تیره‌اش نشست و خیلی زود صورتش گلگون شد. باز معصوم شده بود و مثل پسربچه‌ای که مادرش را گم کرده باشد بیرون پنجره را می‌پایید. دلم نمیسوخت و همچنان در نظرم بی‌اهمیت بود. میان امواج سکوت فضا که هردویمان را داشت غرق می‌کرد او یکباره به حرف افتاد:
_ اگه با من اذیت شدی منو ببخش
_ اذیت نشدم
_ موفق باشی
_ ممنون
_ کاری داشتی به من بگو
جوابش را ندادم. چه کاری می‌توانست برای من انجام بدهد؟ هر کاری داشته باشم به بهمنیار میگویم. حالا دیگر او هست. این وسط دلم برای گلرخ سوخت. کاش اینجا بود و حال دگرگون فرداد را می‌دید. می‌توانستم به راحتی بقاپمش! اگر خودش جای من بود قطعاً اینکار را می‌کرد و یواشکی باز با فرداد عیاق می‌شد و هر دو طرف را نگه می‌داشت و من را پاسوز می‌کرد. من هم لابد مدتی بعد به وضعیتم عادت میکردم و به خانه و آغوش پدر و مادرم بازمیگشتم. اینچنین جوانی و عمر من آرام آرام میسوخت و او دنیا را با خوشی‌هایش تجربه می‌کرد و لذت میبرد. اما من خوش‌قلبم. این را هم خوب میدانم اگر خوش‌قلب نبودم بهمنیار و بهتایی هم در کار نبود. من نباید خودم را عوض کنم. نباید عوضی شوم. من اینم. مهروی غمخوار و غد و غمگین.
فرداد باز به حرف آمد و اینبار با لحنی ناآرام داد زد:
_ بیا دیگه گلرخ! کجایی؟
چند ثانیه بعد گلرخ با لبخند از پشت فضاساز خارج شد اما همینکه چشمش به من افتاد باز کوه آتش شد و گفت:
_ حالا که همه مدلن تو هم باش اینستا و فیسبوک و تیک و تاک و پینترست و اوووووووه خیلی‌ها مثل همین بهمنیار از همونجا شروع کردن و حالا شدن مدیر مسئول و خزی مثل تو رو انتخاب میکنن
و پرشتاب از ویلا خارج گشت. فرداد هم به دنبالش روان شد و طولی نکشید که جز صدای لاستیک چرخهای بی‌امان چیزی از آن دو نماند.
همینکه رفتند من گویی کوهی از شانه بر زمین بگذارم نفسی راحت کشیدم و هر چه دورتر شدند حالم خوشتر شد. حالا می‌توانستم بهتر بشنوم و ببینم. رنگها، بوها، صداها، اشکال و هر آنچه وجود داشت جذاب‌تر بودند. تا قبل از آن مثل اینکه عینکی کدر روی چشمانم جا خوش کرده باشد همه چیز مات و محو بود.
_ مهرو جان
_ جانم
_ حاضر شو باید بریم آتلیه
_ الان؟
_ دوست داری بمونی؟
_ حال عجیبی دارم
_ چطور؟
_ سبکم مثل یه پر
_ بمون پیشت می‌مونم
بهمنیار دست به تلفن شد و با چند جا تماس گرفت تا چند ساعتی فرصت بطلبد و حال من به‌هم‌نریزد اما همه گفتند نه! همین حالا باید حاضر باشید و ما ناچاراً به راه افتاديم. در طول مسیر هم شاد بودم و هم کرخ. چهره‌ام از شدت فشار و راحتی بعدش بی‌روح شده بود. و چون مرده‌ای متحرک روان بودم.
همین‌که رسیدیم و مدیر اصلی من را دید دستور داد برای عکاسی حاضر شوم. میان بهت من و لبخند بهمنیار گریمور دستم را گرفت و به اتاق گریم برد. به محض نشستنم روی VIP، سؤال و جوابش شروع شد.
_ چیزی خوردی؟
_ فرصت نشد
_ بحث و جدل داشتی؟
_ آره
_ همیشه اینطوریی؟
_ چطوری؟
_ بی‌رمقی
_ اکثر اوقات
_ شاتهای امروز تبلیغاتی نیستن
_ پس چی هستن؟
_ آلبوم حرفه‌ای
_ یعنی چی؟
_ یعنی پات توی شغلت قرص شده

🦢 هلی آ

شماره‌ی سوم/ صفحه یک

02:14 1405/3/25 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من خانم گل هلی آ

هنگامه کنیم...


مست آن چشم خمارم 
نرسیدن!
نه امکان نیست
من به آغوش شبش محتاجم 
نچشیدن!
نه امکان نیست
تن تبدارش را نبوییدن!
نه امکان نیست
شوق میکیدن آن بی منّت را
به فراموشی سپردن!
نه امکان نیست
اگر بگوید بروم یا که بگوید نه!
جوابم این است
امکان نیست که امکان نیست

👩‍🦰خانم گل

 

نهی دشمن دانا بلندم کرده است

نهی بر زمینم کوفته نادان دوست

خویشتن را به دوش افکنده ام

دوست را بنشانده ام بر رو به رو

آنکس که من را اوج داده من بوده است

ورنه دشمن  دشمنی کرده نه جود

آنکس که من را بر زمین کوفته دشمن بوده است

ورنه دوست همواره بوده ست دوست

🦢 هلی آ

شماره‌ی سوم/صفحه پنج

01:54 1405/3/25 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار...


ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت سوم:


گلهای کاغذی حیاط را پوشانده‌اند و بابا دغدغه‌ی جارو کردنشان را دارد. مامان چای بهارنارنج دم کرده و با چند شیرینی خرمایی که خاله شفیعه برایمان سوغاتی آورده روی بهارخواب می‌چیند.
_دلت می‌آید جارویشان کنی؟ حیاط را زیبا کرده‌اند. بگذار همینطوری بمانند.
مامان راست می‌گفت. حیاط مانند دشت ارغوان رنگی و زیبا شده و با نسیم عصرگاهی گلبرگها اینور و آنور می‌شوند و چون موج روی هم میغلتند. اما بابا جارو را برداشت و مشغول شد. گفت اگر بماند تا فردا خانه را بید و موریانه برمی‌دارد.
من چایم را برداشتم و آرام آرام نوشیدم. مامان شیرینی را جلویم جای داد که تلخ نخورم. بابا هم پشت بندش گفت:
_ چرا تلخ بابا؟ با شیرینی بخور. مامانت برای تو کنار گذاشته و گرنه دیشب من تمامش را خورده بودم. نرم و پر ملات ...
ادامه‌ی صحبت‌های بابا را نشنیدم. پیام‌های سرشار از عشق و مهر فرداد حواسم را جمع خودشان کردند اما دومی را کامل نخوانده حس دلزدگی عجیبی سر تا پایم را گرفت و گوشی را به کناری پرت کردم. می‌خواهد یکدیگر را ببينيم. همین دیروز خانه‌اش بودم. حس میکنم هنوز بوی تند ادکن و عرقش روی تنم مانده. باز ذهنم به حرف میوفتد:
_وای خدایا من چه کردم؟ اگر مامان بفهمد، وای بابا! لعنت به من. لعنت به فرداد. کاش هرگز ندیده بودمش. کاش بمیرد. کاش...
یهو مامان گفت:
_ نظرت در مورد "امیران" چیست؟
و میان بهت من ادامه داد:
_ از کودکی همدیگر را دوست داشتید. خاله‌ات هم برای همین آمده بود. خواستگاری کرد. جواب منو پدرت مثبت است. تا نظر تو چه باشد.
و همچنان بی‌توجه به تعریف و تمجید پرداخت:
_ ماشالله چه قد و قراره ای! استخدام هم شده. درسش هم تمام شده. طبقه بالا را هم خودش مهندسی کرده و ساخته حالا هم آماده است. فقط مانده تو بروی و خانمش بشوی. نظرت چیست مهرو؟
خوب شد اینبار بابا وسط پرید و با مامان مشغول صحبت شد و گرنه من همانجا و همانطور مبهوت مجسمه‌ای ابدی میشدم. در ذهنم فقط صدای خودم پیچیده بود که میگفت:
_من دیروز چه کردم؟ فرداد دیروز با من چه کرد؟ امیران چرا زودتر به دادم نرسید؟ فقط یک روز زودتر می‌توانست ناجی من باشد اما حالا! دیروز حقیقت دارد؟ دیروز وهم نبود؟ کاش حداقل لذت برده بودم، کاش دوستش داشتم، کاش از در کنار او بودن راضی بودم! او با من چه کرد؟ فرداد من را ... وای خدای من.
از جایم برخاستم و به بهانه‌ی بستن پنجره‌ی اتاقم به داخل خانه پناه بردم. از شدت انزجار نمی‌توانستم خودم را تحمل کنم و چندبار از ذهنم گذشت کاش مرده بودم.
بابا به اتاقم آمد و کنار تختم نشست.‌ میخواست بگوید اگر امیران را نمی‌خواهم بدون رودروایسی بگویم.
_ امیران را نمی‌خواهم بابا چون میخواهم زندگی کنم. میخواهم کمی خودم باشم. تازه جوان شده‌ام. دلم استقلال می‌خواهد. بال زدن برای خودم. دلم می‌خواهد کار کنم. درس بخوانم. تفریح کنم. جوانی کنم‌. زندگی کنم. دوستم گلرخ هفت سال از من بزرگتر است. میدانی چقدر تجربه دارد؟ چقدر زندگی کرده؟ من چه کرده ام؟ هیچ.
این حرفها را از فرداد یاد گرفتم. وقتی خواست خامم کند و گفت زندگی کردن را یاد بگیر. من هم خام نشدم بلکه دوست داشتم تجربه کنم.
بابا همانطور خشک و خیره در جوابم گفت:
_ آن زندگی کردن که تو می‌گویی برازنده و اندازه‌ی گلرخ است نه تو. ما نمی‌خواهیم تو به دردسر بیوفتی یا کژی و ناخوشی تجربه کنی.
_ اگر می‌خواهید همواره شاد باشم رهایم کنید‌. من تا زمین نخوردم راه رفتن نیاموختم.
_ خوب است!
_ جدی میگویم بابا. میخواهم بال بزنم. میخواهم پرواز کنم.
_ جدی میگویی؟
_ برایتان عجیب است؟
_ فکر میکردم ما برایت کافی باشیم.
_ میخواهید هرباره من بشکنم و از حدودم پایین بیایم تا کافی باشید؟
_ این چه حرفی ست؟ توهین میکنی؟
_ نه بابا. معذرت میخواهم که اینطوری برداشت کردید. من فقط می‌خواهم زندگی خودم را داشته‌ باشم.
_ بعد از ما شاکی نمیشوی؟ اگر واقعاً بر این مسیر اصرار داری من تسلیم می‌شوم اما این را بدان تر و خشکش باید برای خودت باشد و چیزی که ما از تو می‌خواهیم همان دختر باکمالات خودمان است.
_ قول می‌دهم.
_ پس به مادرت بگویم جوابت منفی ست؟ امیران حیف است. می‌تواند روزهایت را خیلی خوش کند.
با سر علامت دادم که جوابم منفی ست و دیگر توان صحبت ندارم. بابا هم فهمید و رفت و در اتاقم را بست.
آن شب تا صبح گریستم. امیران آرزویم بود. خیلی دوستش داشتم. گلرخ اگر جای من بود برایش مرده بود. از کودکی آرزوی امیران را داشتم و حالا که برآورده‌ شده بود من نمی‌توانستم. چطور باید به او می‌گفتم دیگر  آن دختر خاله‌ی سابقش نیستم. چطور باید می‌گفتم دیگر دختر نیستم‌. بلکه موجودی بغایت احمقم که نفهمیدم در عرض چند ساعت چطور زندگیم به هم ریخت و سیاه شد. پس بهتر است جواب منفی بدهم و در تنهایی و فرصت مناسب راه حلی برای ادامه‌ام بجویم.
صدای مامان و بابا را می‌شنوم. مشخص بود مامان پشت در ایستاده و منتظر است بابا بیرون بیاید و جوابم را بداند:
_ چی؟ وای! نپرسیدی چرا؟
_ بگذار راحت باشد.
_ برو همين حالا بپرس چرا
_ فردا میپرسم. به هممان نریز. برویم حیاط.
رفتند و من در تنهایی بغض کردم اما اشکم نیامد. مثل شیرینی نرم و لطیف بیرون مانده سفت و سنگی شدم و از این حالم بدم نمی‌آید. حالا که تنها هستم با خودم می‌اندیشم چرا نروم خوابگاه و پیش همکلاسیهایم نمانم؟ چرا با گلرخ صمیمیتر نشوم؟ چرا استخر مجانی دانشکده نروم؟ چرای غذای سلف نخورم؟ مگر چه عیبی داشت که تا حالا چنین نکردم؟
به گلرخ پیغام دادم. جوابم را نداد. سعی کردم زود بخوابم و از فردا برنامه‌ی جدیدم را برای زندگی شروع کنم. زندگی جدیدی که من آن را به جبر پذیرفتم اما می‌خواهم لذت‌بخش تجربه‌اش کنم هر چند هر چه پیش رفتم فهمیدم او مرا نمی‌خواهد. مرا از خود نمی‌داند و با من همراه نیست. مثل این است که مرا می‌خواهد تا همگنانش را برایش بیابم و بروم پی کار خودم.
🦢 هلی آ
 

شماره‌ی دوم/صفحه یک

02:42 1405/2/25 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من خانم گل هلی آ

با قطعه‌ای هنگامه کنیم...

 

عشوک چشمان خموشم بنگاری یــآ دل

مستْ لعل لب گلگونم بشکافی یــآ دل

گردن زلف فشانم بفشاری یــآ دل

پنجه در ماه رخم میکشی هر دم گویی

چه کنم با بعد مسافت یــآ دل

سینه را چون ببوییدی از شوق

من به این ثانیه محتاجم یــآ دل

یار شیرین سخنم کام بگشا

قمبلم را بنوازی بــآ دست

یا که با پا بفشانی یــآ دل

🦢 هلی آ

پیام بازرگانی لازمه‌ی شروع است ...


آبرسان چند منظوره‌ی بارون لطافت و شفافیت را به شما هدیه می‌کند.
با آبرسان چند منظوره‌ی بارون به جوانی و شادابی ابدی نقل مکان کنید.
حاوی روغن معجزه‌گر سیب‌زمینی و ویتامین سی برای درخشندگی پوست شما.
با هفته‌ای یکبار استفاده از این کرم یکدستی و ظرافت را برای خود به ارمغان آورید.
محصولی از شرکت دارویی_خانگی
little beauty 
شماره‌ی پخش:۰۹۳۰۲۲۹۱۱۱۲

👩‍🦰 خانم گل

شماره‌ی دوم/صفحه ده

05:13 1405/2/7 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار...

ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی

قسمت دوم:

 

باران دیشب گیاهان حیاط را جان داده و هنوز قطراتش روی برگها و گلبرگها مانده است. صبح زود از استنشاق هوای لطیف و تماشای زیبایی و طراوت فضا لذت بردم و حالم خیلی خوش شد.

_ کجا مهرو جان؟
_ با دوستم میرویم کتابخانه. باید پروژه را تحویل بدهم.
_ با کی می‌روی دخترم؟
_ گلرخ
_ گلرخ؟ او آدم مناسبی برای هم‌نشینی با تو نیست.
_ هزار بار گفته‌ای. مجبورم. در یک گروه پژوهشی هستیم.
_ اصلاً نمی‌خواهد بروی!
_چه می‌گویی مامان؟! باز شروع کردی......
_ حالا چرا اینقدر خودت را عصبانی میکنی مگر من چه گفتم؟ نگرانت هستم.
_ نباش. نگرانم نباش.
_ صدایت را بالا نبر.
آن روز در را به هم کوبیدم و از خانه خارج شدم. گامهایم از عصبانیت طاق طاق صدا می‌دادند و من شاکی از زمین و زمان پیش میرفتم. دلسوزی نبود. مهربانی نبود. فداکاری نبود. برخورد مادرانه‌ی مامان را میگویم. انگار میخواست سر من را شيره بمالد و من را یکجا بنشاند تا خودش با خیال راحت به کارهایش برسد. حالا کارهایش چه بود؟ خانه را مرتب کند و با بی‌حوصلگی دستمال بکشد، غذاهای ساده اما خوش‌طعم بپزد، تلویزیون بیند، خرید کند، عبادت کند و غر بزند. من هم با تمام این اوصاف سرم را که روی پایش می‌گذارم به رویاهای نچندان دور پرتاب می‌شوم. آغوشش برای من تیر خلاص است. تیری که به قلب تمام دلمشغولی‌هایم مینشیند. اما آنروز بغلش نکردم، شب که بازگشتم هم نه، فردایش هم نه اما ۱۶ روز بعد خودش آمد و به آغوشم کشید و من خوشبخت‌ترین آدم جهان شدم.
وسایل لازم پروژه را خودم خریدم. ذوقش را داشتم. ذوق پروژه نه بودن گلرخ. دلم می‌خواست زود تمام شود و من ریز به ریزش را برای بابا تعریف کنم و او با تمجید بشنود و لذت ببرد.
گلرخ فقط زحمت کشیده و آمده کتابخانه! دختر بدی نیست اما زیادی توی دست و بال پسرها میپلکد و یکجورایی پیک می ست و من از اینکه در مقابل او لیدی بوی به نظر برسم بدم نمی‌آید. پسرهای دانشکده خیلی زاغارتند. پیک نیک باغستان هم با آنها نرفتم. عصرها هم فقط دوبار بعد از کلاس آخر در چای‌خوری همراهیشان کردم. حوصله‌ی شوخی‌های بیمزه و خنده‌های خنکشان را ندارم.
به کتابخانه که رسیدم گلرخ نبود. سر ساعت نیامد و من نگرانش نشدم چون حدسش را میزدم. مشغول مرتب کردن دست‌نویس‌ها شدم و تایپ مطالب را برای ارائه و تحویل دستی به پایان بردم. درواقع کاری نمانده بود و فقط لازم بود گلرخ بیاید و اسمش را پایین کار کنار نام من بنویسد و تمام. همکاریش در بخش عملی خوب بود اما این قسمت را حسابی گند زد. چرا نمی‌فهمید کار گروهی ست؟ موقع بخش عملی هم بعضی وقتها بجای شراکت با من به دور و بر مشغول بود.
سرم را بلند میکنم و دور و برم را میگردم. نیست که نیست! تماس هم نگرفته پیغام هم نداده. بار و بندیلم را جمع کردم و زدم بیرون. دلم آب زرشک میخواست. بوفه تازه‌اش را داشت لیوانی خریدم و همینکه لب زدم جانم تازه شد. داشتم از طعم ترش و شورش لذت می‌برد که گلرخ پیغام داد شارژ ندارد زنگ بزند و پایش پیچ خورده. نادیده گرفتم و به محوطه رفتم. نفسی عمیق کشیدم و از فضا و هوای بهاری لذت بردم. به یاد مامان افتادم و به او زنگ زدم. صدایم را شنید و خوشحال شد. گفت سر راهم برای شام نوشابه بخرم. صدایش را که شنیدم حال خوشم تکمیل شد. رژلبم را درآوردم و لب‌هایم را رنگ کردم کمی هم به گونه‌ام مالیدم و راهی خیابان شدم. این مسیر همیشه پر تردد و محل آشنایی عشاق بود. با لبخند خیابان را پاییدم شاید کسی هم عاشق من شود که شد. مرسدسی مشکی با راننده‌ای نچندان دلچسب همراهیم کرد تا مجابم کند سوار شوم. یک لحظه از ذهنم گذشت کاش بجایش کس دیگری راننده بود مثلاً فرشاد پسر چشم نقره‌ای دانشکده که یک سالی جلوتر از ماست یا امیرجهان نوه‌ی عموی پدرم اما بدم نیامد بعد از کمی طی مسیر و همکلامی سوار شوم که شدم.
_ بهتر نشد سوار شدی؟
_ قدم زدن هم بد نبود
_ جای خاصی میری برسونمت؟
_ نه میرم خونه
_ باشه با هم میریم
_ ممنونم
_چرا دست نمیدی؟
_ از تماس بدنی خوشم نمیاد با همه اینجوریم
_ ای بابا بده ببینم دستتو
_ وایسا پياده شم
_ چی شد؟ پیرزنی تو؟ چی چی گرا هستی؟
_ گفتم خوشم نمیاد و اذیت میشم
در ماشینش را باز کردم و همانطور نیمه باز نگاه داشتم تا مجبور شود بایستد که ایستاد و پياده شدم. چند قدمی دور نشده باز برگشت و سوارم کرد. به اصرارش به کافه‌ای رفتیم و من را تا نزدیک غروب لبریز کرد. باورم نمی‌شد تا این اندازه بامزه و مهربان باشد. عاشقش نشدم اما ذهنیتم را گشود و رد خوشی از خود در دلم گذاشت. خود را فرداد معرفی کرد و کمی از خانواده و شغل و داراییش گفت. دست آخر هم با باکسی از شکلات من را جلوی خانه پياده کرد و رفت. او که رفت یادم افتاد ساعت را نگاه کنم و ناخودآگاه با خود زمزمه کنم وای ساعت ۸ شب است!
آن شب مامان شماتتم کرد و بابا فقط سرسنگین بود. گاهی با هم پچ پچ می‌کردند و گاهی بابا غر میزد. حق داشتند. آخرین باری که با پسری وارد رابطه شدم به آزمونم لطمه زد و دانشکدهٔ خودم را با هزار نذر و نیاز پذیرفته شدم.
مامان همچنان ناراحت بود و ول نمیکرد. با چه ذوقی ماکارونی پخته بود اما من به دعوت فرداد استیک و سس بشامل خوردم. نوشابه هم نخریدم و آن دو شامشان را با ترشی کلم خوردند. چه می‌شد مگر فقط یک شب بود. مگر یک شب بد گذشتن چه میکند؟ وسط بازخواست مامان یادم افتاد پنجره‌ی اتاقم باز است. دویدم و چفتش را انداختم. بعد هم هدستم را روی گوشهایم گذاشتم و جدیدترینهای آرمسترانگ را پلی کردم و خوابم برد. به حدی خوابم عمیق و راحت بود که پیغامهای پشت سر هم فرداد تکانم نداد و تا صبح در کما بودم.
کما!؟ بابا فقط بیست روز در کما بود و بعد هم برای همیشه رفت. رفتنش از کمایش خیلی دردناکتر بود. مامان آنقدر ضجه زد که صدایش دیگر درنیامد. ساعتها می‌نشیند و به میز مطالعه‌ی بابا خیره می‌ماند. خیره خیره خیره...

🦢 هلی آ

شماره‌ی اول/صفحه نه

01:39 1405/1/26 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله دار ...


ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت اول:


کوچه‌ی پنجم، کوچه‌ پنجم، کوچه‌ پنجم ... باز نشخوار ذهنم شروع شده و این‌روزها برایم عادت است. باز چفت پنجره را نینداخته و باد شیشه‌ها را به هم می‌کوبد. گرفتگی دم کرده‌ی تابستان به همراه گرد و غبار وارد خانه شده و این همان حالتی ست که عصر جمعه را خفه کننده‌تر می‌کند. واقعاً دارم خفه می‌شوم!
خفه شدن. نمی‌دانم آن بعد از ظهر گرم تابستان خفه شدم یا ماه قبلش در ویلای شمال و یا قبلترش در دورهمی تولدش و یا ... من دقیقاً کی خفه شدم؟ چرا یادم نمی‌آید؟
وای خدای من کل خانه را بوی نم گندیده و گرد خاک پر کرده باز باید همه جا را جارو و دستمال بکشم. باید سرم را به کاری گرم کنم وگرنه باز فکر و خیال من را می‌کشد. خفه‌ام می‌کند.
همسایه میگفت اگر یکبار فقط یکبار دیده بودمت می‌گفتم چطور دارد خفه‌ات می‌کند و همه چیز را برایت میگفتم اما تو یکجوری می‌آمدی و می‌رفتی که من هیچگاه ندیدمت.
راست هم میگفت من همیشه مثل گربه بودم ، مثل سایه و دست آخر هم شدم سایه‌ی گربه. میترسیدم به دردسر بیوفتد و آب توی دلش تکان بخورد. مثل مادر هوایش را داشتم. دوران معشوقه‌ بودنم زود به سر آمد. خفه که شدم فهمیدم یک تکه پارچه‌ی کثیف گردگیریم که دورانداخته شده. خیلی دیر شده بود. راهی جز خفه شدن برای من نمانده بود. بیش از این من را نمیخواست. حتی برای مادری و حتی کلفتی و حتی کنیزی و حتی دستمال گردگیری هم به چشمش نمیآمدم. زنانگی من تنها پنج روز دوام داشت و جوابگو بود.
_چرا آمده‌ای؟
_ بیشتر از بیست بار تماس گرفتم اما...
_ این چیست؟
_ کتلت گوشت و سبزی پلو. آورده‌ام با هم بخوریم.
_ همین؟ فقط همین؟ بخوریم؟
_ فکر کردم خوشت می‌آید.
_ از این به بعد بدون هماهنگی با من نیا.
_ از پله آمده‌ام نه با آسانسور.
_دیگر نیا مهرو.
آن روز هم خفه شدم اما به روی خودم نیاوردم. فقط آرام موهایم را باز کردم و کنارش نشستم و او تا نیمه شب کتلت گوشت و سبزی پلو خورد. اما صبح فردا روی مبل وسط نشیمن خانه‌اش بیدار شدم و او نبود. رفته بود. باز هم بیست بار تماس گرفتم و جواب نداد. من هم به خانه باز گشتم تا چفت پنجره را بیاندازم مبادا باد و باران توی خانه بیاید.


_"گلرخ" هم می‌آید؟
_نه. دوست داری بیاید؟
_نه! فقط زود بیا.
_توی کوچه‌یتان هستم.
_از آسانسور نیا...
_ میدانم. همسایه‌ی فضولباشی نفهمد. از راه‌پله می‌آیم.
_فدای خوشکلی تو. بخورم...
_صبر کن دارم می‌آیم.
"فرداد" هر آنچه میخواست برمی‌داشت. خودم هم دوست داشتم توسط او ربوده شوم. باورم نمی‌شد همان "مهرو" بودم. مهروی مغرور، سخت سلیقه، مقیّد و عزیزکرده از این رو به آن رو شده بود.
_سرت داد میکشم بدت نمیآید؟
_دوستت دارم.
_تو مریضی.
_تو مریضم کرده‌ای.
_زود باش. لباسهایت را بپوش و گم شو.
_بدت میآید؟
_ از خانه‌ی من گمشو برو بیرون مهرو.
چرا بار اول با هدیه و گل و سر و صدا از جلوی در حیاط تا داخل خانه آن هم از آسانسور سر دست حلوا حلوایم کرد و از مامور و همسایه‌ی فضولباشی نترسید اما بعد از پنج روز همه چیز عوض شد؟
_دردت نمیآید؟
_نه
_ناراحتت نمی‌کند؟
_نه
_واقعاً؟! پس نوش جانت.
_پیش تو بودن برای من کافی ست.
_ بس کن. در این وضعیت حرفهای عاشقانه نزن.
_ عاشقانه نیست. حرف دلم است.
_ خفه شو تا خفه ات نکرده ام. حالم را به هم زدی. لباسهایت را بپوش و از خانه‌ام گمشو بیرون.
_همسایه‌ی فضولباشی مراسم دارد. در خانه‌اش باز است من را می‌بیند.
_ فقط گمشو برو بیرون مهرو.
_اما همسایه...
پارسال که همسایه‌ی فضولباشی را اتفاقی جلوی در دیدم و گیر داد به این آپارتمان چه کار دارم و گفتم پرستار هستم و او باور نکرد و من را به خانه‌اش کشاند هم خفه شدم. دو دست قوی و گره کرده گلویم را فشردند و او  برایم شربت بهارنارنج آورد تا حالم خوب شود.
_عقدت کرده؟
_نه
_نه؟!
_او را عقد کرده؟
_او را بعنوان همسرش به ما معرفی کرده. هفته‌ی پیش به میهمانی نذری من آمد.
_ از کی؟ چند وقت است؟
_من فقط دو بار تو را دیده‌ام اما او را شبانه روز. به یک میهمانی کوچک دعوتمان کردند. عقدکنانشان جمع و جور بود.
_ اما فرداد مال من است و از اول با من بوده.
_ شاید اول با تو بوده اما حالا او همسرش است و تو یک خرمگس. ببخش اینطوری میگویم.

گلرخ و فرداد هفته‌ی بعد پرواز دارند. جشن خداحافظی نگرفته‌اند و فقط یک دورهمی ساده برگزار کرده‌اند. دوست مشترکشان فوت کرده و به احترام بازماندگان نخواسته‌اند شلوغکاری شود در کنار آن ته دلشان نیز غمگین است هر چند این دوست مشترک کم وسط عشقشان سنگ نیانداخته و حتی زیورآلات گلرخ و مقداری پول از گاوصندوق فرداد سرقت کرده است. زوج با کمالات و با گذشت و البته بزرگمنش و عاشق پیشه ای هستند. راستی! آن دوست مشترک همنام من است. مهرو ...

 🦢 هلی آ

 

جستجو
درباره

نهاد بین‌المللی سکارنای من در سال ۲۰۲۰ با رویکردی متفاوت و کارآمدتر از گذشته به جهان، توسط دکتر اسماء دگلی(هلی آ/آی هو/هیاهو) بنیان شده است. اسماء دگلی سردبیر کنونی "ماهنامه تنور" نیز بوده و تنور تیم متشکل از سیزده عضو فعال و زبده‌ بین‌المللی ست.

دفتر مرکزی《نهاد بین‌المللی سکارنای من》،《ماهنامه تنور》و سایر فعالیت‌های علمی_پژوهشی_فرهنگی_هنری_حقوقی_مدنی_سیاسی_محیط‌زیستی_عقیدتی_نیکوکاری وابسته‌ به نهاد بین‌المللی سکارنای من، در ایران_گیلان_رشت واقع است.

تنور زندگیتان همواره گرم و روشن.

هیچ نمی‌ماند جز مهر🌱

☎️ ۰۱۳۳۲۱۱۶۷۸۰ ، ۰۹۳۳۶۳۳۰۰۲۵

📧 https://t.me/Looklookiii

📮 ایران، گیلان، رشت، بلوار گلسار، خیابان ۱۰۴ ****

📩 Dr.asmadagali@gmail.com 

نویسندگان