شمارهی سوم/صفحه پنج
داستان دنبالهدار...
ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت سوم:
گلهای کاغذی حیاط را پوشاندهاند و بابا دغدغهی جارو کردنشان را دارد. مامان چای بهارنارنج دم کرده و با چند شیرینی خرمایی که خاله شفیعه برایمان سوغاتی آورده روی بهارخواب میچیند.
_دلت میآید جارویشان کنی؟ حیاط را زیبا کردهاند. بگذار همینطوری بمانند.
مامان راست میگفت. حیاط مانند دشت ارغوان رنگی و زیبا شده و با نسیم عصرگاهی گلبرگها اینور و آنور میشوند و چون موج روی هم میغلتند. اما بابا جارو را برداشت و مشغول شد. گفت اگر بماند تا فردا خانه را بید و موریانه برمیدارد.
من چایم را برداشتم و آرام آرام نوشیدم. مامان شیرینی را جلویم جای داد که تلخ نخورم. بابا هم پشت بندش گفت:
_ چرا تلخ بابا؟ با شیرینی بخور. مامانت برای تو کنار گذاشته و گرنه دیشب من تمامش را خورده بودم. نرم و پر ملات ...
ادامهی صحبتهای بابا را نشنیدم. پیامهای سرشار از عشق و مهر فرداد حواسم را جمع خودشان کردند اما دومی را کامل نخوانده حس دلزدگی عجیبی سر تا پایم را گرفت و گوشی را به کناری پرت کردم. میخواهد یکدیگر را ببينيم. همین دیروز خانهاش بودم. حس میکنم هنوز بوی تند ادکن و عرقش روی تنم مانده. باز ذهنم به حرف میوفتد:
_وای خدایا من چه کردم؟ اگر مامان بفهمد، وای بابا! لعنت به من. لعنت به فرداد. کاش هرگز ندیده بودمش. کاش بمیرد. کاش...
یهو مامان گفت:
_ نظرت در مورد "امیران" چیست؟
و میان بهت من ادامه داد:
_ از کودکی همدیگر را دوست داشتید. خالهات هم برای همین آمده بود. خواستگاری کرد. جواب منو پدرت مثبت است. تا نظر تو چه باشد.
و همچنان بیتوجه به تعریف و تمجید پرداخت:
_ ماشالله چه قد و قراره ای! استخدام هم شده. درسش هم تمام شده. طبقه بالا را هم خودش مهندسی کرده و ساخته حالا هم آماده است. فقط مانده تو بروی و خانمش بشوی. نظرت چیست مهرو؟
خوب شد اینبار بابا وسط پرید و با مامان مشغول صحبت شد و گرنه من همانجا و همانطور مبهوت مجسمهای ابدی میشدم. در ذهنم فقط صدای خودم پیچیده بود که میگفت:
_من دیروز چه کردم؟ فرداد دیروز با من چه کرد؟ امیران چرا زودتر به دادم نرسید؟ فقط یک روز زودتر میتوانست ناجی من باشد اما حالا! دیروز حقیقت دارد؟ دیروز وهم نبود؟ کاش حداقل لذت برده بودم، کاش دوستش داشتم، کاش از در کنار او بودن راضی بودم! او با من چه کرد؟ فرداد من را ... وای خدای من.
از جایم برخاستم و به بهانهی بستن پنجرهی اتاقم به داخل خانه پناه بردم. از شدت انزجار نمیتوانستم خودم را تحمل کنم و چندبار از ذهنم گذشت کاش مرده بودم.
بابا به اتاقم آمد و کنار تختم نشست. میخواست بگوید اگر امیران را نمیخواهم بدون رودروایسی بگویم.
_ امیران را نمیخواهم بابا چون میخواهم زندگی کنم. میخواهم کمی خودم باشم. تازه جوان شدهام. دلم استقلال میخواهد. بال زدن برای خودم. دلم میخواهد کار کنم. درس بخوانم. تفریح کنم. جوانی کنم. زندگی کنم. دوستم گلرخ هفت سال از من بزرگتر است. میدانی چقدر تجربه دارد؟ چقدر زندگی کرده؟ من چه کرده ام؟ هیچ.
این حرفها را از فرداد یاد گرفتم. وقتی خواست خامم کند و گفت زندگی کردن را یاد بگیر. من هم خام نشدم بلکه دوست داشتم تجربه کنم.
بابا همانطور خشک و خیره در جوابم گفت:
_ آن زندگی کردن که تو میگویی برازنده و اندازهی گلرخ است نه تو. ما نمیخواهیم تو به دردسر بیوفتی یا کژی و ناخوشی تجربه کنی.
_ اگر میخواهید همواره شاد باشم رهایم کنید. من تا زمین نخوردم راه رفتن نیاموختم.
_ خوب است!
_ جدی میگویم بابا. میخواهم بال بزنم. میخواهم پرواز کنم.
_ جدی میگویی؟
_ برایتان عجیب است؟
_ فکر میکردم ما برایت کافی باشیم.
_ میخواهید هرباره من بشکنم و از حدودم پایین بیایم تا کافی باشید؟
_ این چه حرفی ست؟ توهین میکنی؟
_ نه بابا. معذرت میخواهم که اینطوری برداشت کردید. من فقط میخواهم زندگی خودم را داشته باشم.
_ بعد از ما شاکی نمیشوی؟ اگر واقعاً بر این مسیر اصرار داری من تسلیم میشوم اما این را بدان تر و خشکش باید برای خودت باشد و چیزی که ما از تو میخواهیم همان دختر باکمالات خودمان است.
_ قول میدهم.
_ پس به مادرت بگویم جوابت منفی ست؟ امیران حیف است. میتواند روزهایت را خیلی خوش کند.
با سر علامت دادم که جوابم منفی ست و دیگر توان صحبت ندارم. بابا هم فهمید و رفت و در اتاقم را بست.
آن شب تا صبح گریستم. امیران آرزویم بود. خیلی دوستش داشتم. گلرخ اگر جای من بود برایش مرده بود. از کودکی آرزوی امیران را داشتم و حالا که برآورده شده بود من نمیتوانستم. چطور باید به او میگفتم دیگر آن دختر خالهی سابقش نیستم. چطور باید میگفتم دیگر دختر نیستم. بلکه موجودی بغایت احمقم که نفهمیدم در عرض چند ساعت چطور زندگیم به هم ریخت و سیاه شد. پس بهتر است جواب منفی بدهم و در تنهایی و فرصت مناسب راه حلی برای ادامهام بجویم.
صدای مامان و بابا را میشنوم. مشخص بود مامان پشت در ایستاده و منتظر است بابا بیرون بیاید و جوابم را بداند:
_ چی؟ وای! نپرسیدی چرا؟
_ بگذار راحت باشد.
_ برو همين حالا بپرس چرا
_ فردا میپرسم. به هممان نریز. برویم حیاط.
رفتند و من در تنهایی بغض کردم اما اشکم نیامد. مثل شیرینی نرم و لطیف بیرون مانده سفت و سنگی شدم و از این حالم بدم نمیآید. حالا که تنها هستم با خودم میاندیشم چرا نروم خوابگاه و پیش همکلاسیهایم نمانم؟ چرا با گلرخ صمیمیتر نشوم؟ چرا استخر مجانی دانشکده نروم؟ چرای غذای سلف نخورم؟ مگر چه عیبی داشت که تا حالا چنین نکردم؟
به گلرخ پیغام دادم. جوابم را نداد. سعی کردم زود بخوابم و از فردا برنامهی جدیدم را برای زندگی شروع کنم. زندگی جدیدی که من آن را به جبر پذیرفتم اما میخواهم لذتبخش تجربهاش کنم هر چند هر چه پیش رفتم فهمیدم او مرا نمیخواهد. مرا از خود نمیداند و با من همراه نیست. مثل این است که مرا میخواهد تا همگنانش را برایش بیابم و بروم پی کار خودم.
🦢 هلی آ

